زمستان رفت و پناه به خوابم هنوز
بهار آمدوگرفتار خزانم هنوز
می چرخد فلک من ایستاده ام
منتظر رسیدنش به خود هستم هنوز
شبم روزگشت و روزم به شب
فرقش به رنگ مانده برایم هنوز
فاصله ام به زمان گشته بسیار
در الفبای زندگی اسیرم هنوز
همچون رودی در چنگال خاک شده ام
مدفونم وباورش ندارم هنوز
کشیدم حصاری دور زندگی
زندگی حبس ومن اسیرم هنوز
No comments:
Post a Comment