Saturday, March 31, 2007

در طول شبانه روزحتی در طول زندگی به مواردی برمی خوریم که مرتب برایمان جنبه تکراری دارند اما باز در انجام دادن یا تحمل کردنش لحظه ای دریغ نمی کنیم اما وقتی به مطلبی برمی خوریم که شاید تکراری بنظرآید خیلی صریع از آن عبورمی کنیم با این حال شانس خودم رو امتحان می کنم با اینکه شاید تو صریع از آن عبور کنی
موضوع همان دق دقه هایی است که انسان بعنوان یک جاندار از تولد تا مرگ يا فراتر؛ شاید از زمان پیدایش تا این زمان بعنوان مهمترین عناصر شکل گیر شخصیتی اش حائز اهمییت بوده و هست مسائلی مانند ترس، امنیت،وارتباط
اینکه انسان کی و به چه دلیل رو بیک زندگی جمعی آورد شاید هنوز برای ما جنبه های پنهان بسیاری را در خود نهاده اما آن چیزی که مشخص است و یا شاید بهتر است بگویم برای من است مسئله فرارش از ترس بعنوان
یکی از مهمترین فاکتورهایی که او را وادار به این مهم ساخت؛ اما ترس از چی؟ از مرگ؟ یا.... مهم این بود که تصور می نمود که شاید جمع همانی است که می تواند او را از دست کابوس ترس براهاند ؛ شاید هم درست می پنداشت اما زمان ثابت کرد که جمع هم نتوانست کابوس ترس را از بین ببرد چرا که همیشه چیزی برای ترسیدن وجود داشت وجمع شاید می توانست مواردی از بنیانهای آن را کمرنگ کند و نه اینکه ازریشه بخشکاندو حتی در مواردی خود باعث ترس گرددید ولی این موضوع ذره ای ازاهمییت تصمیم او کم نمی کرد ؛ چرا که از آن به بعد بود که بهنگام تولد خود را در پناه جمعی می دید که می توانست در میان آن احساس آرامش نماید و مادری که دیگر بتنهایی دق دقه بزرگ کردن بچه ویا بچه ها بر عهده اش نبود و اگر روزی بنا بدلیلی دیگر نمی توانست این مسئولییت را انجام دهد این وظیفه جمع بود که مسئول گردد وهمین آغاز یک عصر جدید گردید آغازی که توانست اورا با جنبه های دیگر زندگی آشنا نماید جنبه های مثل هنر؛عشق و ... بله در این اولین فرصت بود که می توانست به غیر از ترس به مسائل دیگر زندگی بپردازد ؛ مسائلی که بعد نیز برای خودش بعنوان یک دق دقه محسوب گردید,دقيقا"همان شرايطي كه براي زندگي من ازكودكي تابامروزمطرح بوده است،شرايطي كه باعث شداسترس وناامني به طول يك عمرهماننده هيولايي سايهً خود رابرزندگيم اندازد،اينكه چه چيزي باعثش شدنميدانم،شايد محيط شايدخودم،شايدتقدير.بهرجهت هرچه بوداين من بودم كه ميبايست تاوانش را ميپرداختم،تاواني بقيمت يك عمر..تاواني بقيمت زندگی.. شايدتنهانقطه اي كه توانستم درطول حياتم ودردورهاي مختلف به كسي چشم اميد بندم وهيچگاه ازمن دريغي ننمودمادرم بود كه بشكلي زندگي مشابه اي را نيز سپري کرده بود اوفرزنديك خانواده مهاجركه بعلت فقر ازشهرستان قم به تهران آمده بودندوبعدازنيافتن كارمناسب وداشتن البته كمي شانس دريكي از مسجدهاي اين شهربه شغل خادمي مشغول ميگردند ؛خادمي باداشتن چهاردخترنه چندان معتقد كاري بسياردشواری بود كه اگرآنان براي اين مشكل فكري نمي نمودندچه بسااين موقعيت راهم ازدست می دادند؛ لذا سعي كردندكه باپيداشدن اولين خواستگار اين شرراازگردن خويش بازنهند به همين دليل مادرم با پيدا شدن اولين خواستگارش راهي خانه شوهر درسن سيزده سالكي شد شوهرش ويا بهتر بگويم پدرم كه ازنظرتفاوت سني نيزمي توانست جاي پدراوهم محسوب شود مردي لزديارآذربايجان كه حتي كلمه اي فارسي هم نميدانست وداراي شغل املكي،اين همه تفاهم ونزديكي باعث شد كه بعد از بدنيا آمدن اولين فرزندشان كه من بودم از هم جدا گردند ومن هم بعنوان مورد معامله در اين كاربا گذشت مادرم از حق وحقوقش نسيب مادر شوم از اين زمان به بعد بود كه ميرفت شخصيیتم در محيطي خا ص و جايگاهي خاص پرورش يابد مادرم كه ديگر زني جوان وخوش برو روئي شده بودوكم كم ياد گرفته بود كه غيرازشوهركردن راههاي بسياري براي بقا موجودميباشد باسپردن من به مادرش بسمت سرنوشت خويش حركت نمود ومن هم ياد گرفتم كه چطور از صبح تا شب در كوچه هاي پشت مسجد زنده بمانم،اين مطلب مرا بياد خاطره اي ازدوران مدرسه انداخت زماني كه معلم با شور خاصي سرگرم درس دادن بود.:.بچه هاي عزيز در کشاورزي دو روش گشت وجود دارد يكي روش ديمي! وديگري روش آبياري ست!,متوجه شديد!همه با هم گفتيم :،بله،سپس رو كرد بيكي از بچه هاوپرسيد ،شما تكرار كنيد،سپس او خيلي آرام گفت کشاورزي هم مثل بچه دار شدن ما انسانهاست كه به دو صورت انجام مي پذيرد يكي ديمي كه دراين مورد بچه بدنيا مي آيد وادامه رشد وپرورشش بستكي به لطف الهي ست امادر مورد آبياري كردن كاريست با برنامه، از آن موقع به بعد بود كه ما همديگر را آبي ويا ديمي خطاب ميكرديم كه البته من نيزدرگروه بچه هاي ديمي بودم . رشدوپرورش يافتن بدون پدر والبته مادرونيزحتي بزرگتري آن هم در محيطي كه برايم آماده گرديدبودالبته اين بدين معنا نيست كه چون بزرگتري بالاي سرت نيست پس كسي مراقبت نباشد چرا كه درين صورت به غيراز خدا كه هميشه از آن بالا مراقب و نگهدارمان است!در خيلي از مواقع هم داراي چندين بزرگتر مي شوي كه به تناسب وشرايط مي توانند امرو نهي نمايند!چرا كه هر كس از نزديكان بنا به حس انساندوستي خويش نمي توانستند از اين مسئوليت شانه خالي نما يند واين موضوع شرايطي را براي شما فراهم مي كرد تا دم گور هم محبتهاي آنان جلوي ديدگانتان قرار داشته باشد!پس با اين مقدمه مشخص بودكه در آن محيط انتظار پرورش دختري لوس نُنُري داشتن انتظاريست بيهوده ودور ازحقيقت، دختري كه ازصبح تا غروب در کوچه هاسرگرم بازي بود بعد از مدتي كوتاه به دختري تبديل شد كه نگه داشتن آن كار هر كسي نبودوچيزي نگذشت كه صداي همه به هوا برخاست،البته براي رويارويي با اين موضوع كافي بود كمتر جلوي چشم آنان حاضر شوي واين كاري بود كه من با سن كم آن را فرا گرفتم اين شرايط ادامه داشت تا روزي مادرم با شخصي وارد شد كه در مدتي كوتاه متوجه شديم كه ايشان شوهر جديد اووالبته پدر جديده بنده!پدر جديد كه تك پسر يك خانواده متوسط جامعه آن دوران بود، آن دسته ازآدمهايي كه دائم دراين فكرند كه خود را يك سرو گردن از ديگران بالاتر نشان دهند، که متوجه ميشوند تك پسرشان اسير دست زني بيوه گرديده زني با يك بچه كه من با شم با اين تفاسير سرنوشت زندگي كه بر اين مبنا استوار گرديده مشخص مي شد،تك پسرلوس ودرضمن عاشق كه بين مادرش وزني كه عاشقش گشته بود گير افتاده بود و درديگر سو تلاشهاي مادر پسر براي دلسرد كردن او،كه از جادوتا درگيريهاي متوالي والبته قهر وآشتي كردنها اين موضوع بابچه دارشدن مادرم ادامه پيدا مي كرد بصورتي كه تقريبا" سالي يك بچه نيز به جمعيتمان اضافه گرديد با اين تفاسيل جايگاه من نيز معلوم گشته بود كم كم از آن بچه شيطون وسرزنده ميرفت موجودي تربيت گردد كه دائم سايه ترس واسترس بعنوان بارزترين مشخصه اش درآيد،بچه اي كه بعلتهاي اينچنيني داراي جايكاه خاصي نيز نبود،گاهي بخاطرنقل ومكان كردن خانواده به سمت خانه مادريش مجبور برفتن به خانه مادر بزرگم،ودر ديگر روزبه خانه خاله ماندن، واگر شرايطي فراهم مي گشت تا باآنان زندگي گذرانم زماني بود كه ازخداي مي خوستم تا زودتررهايم سازد .از زمانيكه شروع بشناختن كردم سايه ناپدري برسرم سنگيني نمود سايه اي كه حتي وجودمادري دلسوز هم قادربه ازبردنش نمي بود,نگاهها و چشماني كه مي توانستي تا اعماق درونشان راببيني ,چراكه هيچ سعي درپنهان كردنش نمي نمودند,ناپدري كه براي رسيدن به اهدافش درزندگي زناشوئي ازوجودمن بعنوان اهرمي استفاده مي نمودزماني ازشخص عاقلي شنيده بودم كه زندگي عادت است اما چراهيچ زماني نتوانستم به آن زندگي عادت كنم,به آن شبهاي سرد زمستاني كه مجبوربودم ازخواب بيدار شوم تاباوحشت ازدل سيايي شب بگذرم وباسرعت مسافتي راطي كنم تاسيگاري تهيه كنم چرا كه فقط خوابيده بودم ويا شايد بدينوسيله بامادرم لجبازي كرده باشد,دختریازده ساله كه براي اجازه گرفتن بهرماندن درين دنيا مجبور بود از صبح تاشب بعنوان گلفتي بي جيره ومواجب كار كند,چشم از تحصيل بر داشته،ازبازي دستكشيده ودلخوش به راديوي گوچك داخل زنبيلش كند،عاشق شنيدن موسيقي وخواندن شعر،مجموع آن چيزي كه بودنم راتوجيح مينمود,باچنين شرايط روحي بود كه شايد درسن چهارده سالكي باآمدن اولين خواستگارتن به ازدواج دادم،ازدواجي كه معنايش براي من تنها بمعني فرارازخانه مينمود،عشق كلمه اي نامفهوم تنها تصورم نجات ازمحيطي ناامن،همانند پرواز پرنده اي ازقفس،او رانمي شناختم،صحبتي هم نكرده بوديم، قبلا" همه مقدمات آماده گشته بود،شايد هم فرقي نداشت وزياد تغيیري در اصل موضوع نمي كرد، فرارشيرين ترين بخش اين تراژدي بود،وبراي من نعمت
فرارازسايه ي ناپدري فرارازديدن زجري كه مادر بهر بودن من مي پرداخت،فرار ازسكوتي كه محكوم بتحمل كردنش بودم،بهرحال هرچه بود بهتر از امروزم مينمود.به آغوشش افتادم،هماننده طفلي كه خودرا ازبلندي به آغوش دستاني مطمئن پرتاب می كند،اوكارگركارخانه وداراي ملييتي اذري ازآن دسته ازمردمي كه به زن همانند كالايي بي ارزش و بي مقدارمي نگريدند،موجودي كه بدنياميآيدتادرزيرسايه ولي نعمتش زندگي كند وبرايش فرزندان بسيارآورد،زمان خيلي زودترازآن چيزي كه تصورش راميكردم واقعيات تلخش را نشانم داد،زودترازآن چيزي كه تصورش راميكردم،وآن زماني بود كه دائي كوچكم جهت تبريك ازدواجم بوسه اي ازگونه هايم نمود،وباعث شد تاصبح آنروز ازدرد كتكهايش بيداربمانم وگريه كنم,اماچيزغريبي برايم نبود,گريه كردن تاصبح اشك ريختن،نخوابيدن،اما اينبارمتفاوت،چرا كه ميبايست دوباره تربيت ميشدم،واينبار باملاكهاي جديدملاكهايي كه می بايست به من مي فهماند كه بوسيدن دايي يعني معشوقه اوبودن، بله زودمتوجه شدم حتئ زودتر از آن چيزي كه تصورش راميكردم،چنان صريح كه لذ ت بدست آوردنش تنهاخاطره اي بيش نبودحتي درلحظه اي هم نمي گنجيد.شايدازهمان شبي كه كنارش خوابيدم ويالحظه اي كه مجبور بودم بكويم بله!نميدانم چطور،امايك موضوع مشخص بود وآن افتادن درچاه عميقي كه خود را تنهاي تنهاوغريب ؛غريب مي ديدم وكم كم معني ناامني را متوجه می شدم!هر چه زمان مي گذشت بيشتر به آن چيزي كه از دستش داده بودم حسرت مي خوردم بيادزماني كه ازدل تنگي به كوچه پناه مي بردم و بادوستي دردودل ويابه گوشه اي خلوت براي يك دل سيرگريه وحتي يك نگاه محبت آميزمادركافي بودتا تمامي مشكلات زمانه رابفراموشي سپارم،بله بجايي پرتاب شده بودم كه دورتادورم راديواري ازجهل وناداني ودربهاي قفل شده احاطه ام كرده بود.همبستركسئ شده بودم كه ميبايست نقش عاشقي دل خسته رابازي ميكردم،نقشي كه تنهاازعهده يك فاحشه برميامدونه ازكسي كه حالش ازين عمل بهم ميخوردوالبته همين مسئله باعث وخيم تر شدن اوضاع ميشد.وگذشت زمان هم قادربه ازبين بردنش نبود وبه همين دليل روزبروزبه آشفتگي موجود دامن ميزد وكاري ازدست كسي ساخته نبودودر نهايت نصيحت بزرگترهابه درست شدن امور؛ بمرور زمان,اما تابه كي معلوم نبود زندگي با فردي كه به سايه خود نيز شك داشت و مني كه يك عمر فكر مي كردم در قفس زندان بودم را وادار نمود هر لحظه بياد گذشته در گوشه اي به گريه مشغول شوم و روزهايي را به شب برسانم كه هر لحظه اش ساعتها بطول مي انجاميد و شبهايش وحشتناكترين شبها و لذت همبستر شدنش از هر كابوسي وحشتناكتر،شايد لذت فاحشه اي كه مجبور بود كنار هر بي سرو پايي شب را بروز رساند ،ديري نپائيدكه نوزادي به جمع ما اضافه گرديد ،نوزادي كه مي بايست تبلور عشق و عاطفه دو انسان باشدتنها ثمره’ يك رابطه’جنسي اجباري بود رابطه اي كه آنقدر تنفر درونش نهفته بود كه نمي توانست بهيچ وجه خودش را درآينده’جنينش نشان ندهد،فرزندي كه بدون نشاني از عاطفه چشم بر جهان اطرافش گشود ونام عاطفه را بر خود ديد.مانند بسياري ازروستاهايي كه ازبي آبي نام آبادي را باخود به يدك می کشند عنصري كه حاصل عمر ازدست داده ام شد و بهانه اي جهت ادامه بودنم و نه ادامه زندگي!,چرا كه فكر مي كنم بدون وجود اودليلي براي بودنم نبود‌..باآمدنش رنك زندگي را برايم تغيیر داد،نور اميدي گشت در شبهاي تار زندگيم و بهانه اي شد جهت ادامهً مسير،مسيري كه تنها بمقصدي نامعلوم؛بوي بهار را براي اولين مرتبه استنشاق مي نمودم ،حس عجيبي تك،تك سلولهايم را به وجد مي آورد و همينطور كه زمان سپري مي گشت عشقم نسبت به فرزندم افزايش مي يافت بصورتي كه تمامي وجودم را صرف رشد وسعادت او كردم ,ديگر كسي جز او نمي توانست تا’ثيري بر زندگيم داشته باشد، اما ديري نپائيد كه آتش اين عشق دامنگيرم شد،شوهرم از اينكه مي ديد ديگر به هيچ وجه قادربه اذيت كردنم نميباشد وتمامي گردارش كوچكترين تاثيري برمن نمي گذارد،هر رو زبه ابعادعملش می افزودبصورتي كه ديگرتوان مقاومت را از من گرفت اما اينبار نه براي خود بلكه بخاطر عاطفه,به همين دليل به هرجايي زدم وفريادم را به گوش همه رساندم ديگرقادر بتحمل نبودم,ديگر قادر به فرو بردن بغضي كه سالهاست در گلو خفه اش كرده بودم را در خود نمي ديدم و همين امرباعث فوران آتش زير خاكستر گرديد قهر كردنهاي زني تنها وبي كس آغاز گرديد زني كه تمامي دارائي اش از زندگي را دربغل داشت وتنها اميدش بهر رهايي خانهً ناپدريش اين وضع ماه ها بطول انجاميد وبي حاصل ،اميدي نبود چرا كه بحكم فرهنگ خانواده شوهرم زني كه از خانه اش قهر كند حتما" زير سرش بلند شده بود!! و اي كاش همينطور بود تا مي توانستم دستم را بريسماني دگر دهم و اي كاش در مسير اقبالم كسي پيدا شود كه بتوانم با تكيه به آن اين مانده’ مسير را طي كنم,بدون وحشتي از آينده..ويا شايد همين حس دروجودم وبدنيا آمدن عاطفه نور اميدي دوباره گشت تا باعث ماندنم در اين دنيا و جستجوي دائم جهت بدست آوردن لحظه اي خوش از جريان زندگيم شود.و اي كاش در اين مسير همانند بسياري از داستانها در داستان زندگيم شاهزاده اي پيدا شود تا مرا از چنگال ديو زندگي رهايم دهد و شايد بهمين خاطر چشم نيازم را مي گشودم فرقي نمي كرد تنها كافي بود كسي اعماق وجودم را ازدرون نگاهم بخواند ويا شايد بهمين خاطر هر نگاهي برايم آشنا مينمودحتي نگاه ترحم آميزپسر صاحبخانه ام,بكجا پناه برم،باكي درد ودل كنم و دست نيازم را به چه سويي برم از يك طرف رنج وعذاب روحي وجسمي از فردي كه عقده هاي خويش را درمهارمن جستجو مينمودودرطرفي ديگر ديواري سست وكاه گلي بنام خانه ناپدري دريك سوديوار سنگي بنام بن بست وبديگر سوي مسيري بنام ناكجاآباد،تنها اين زمان بود كه مي توانست مشخص نمايدمسير آينده ام را!و آخرالا مر زمانش فرا رسيد و شوهرم راضي به طلاق!,اما موكول به قبول شروطش از جانب من,كه اولا"اگر خواهان نگهداري ازعاطفه هستم بايد مهرم را به اوببخشم همچنين تمامي خرج دفترخانه را بعهده گيرم و تنها وبا يك چادر بروم . بار ديگر زندگي به مسير قبلي خويش رسيد ولي اينبار بارنگ و لعابي ديگرمشكلات لباسشان عوض گرديده بود ومن هنوز سوژه ي اصلي داستان!,بار دگر خانه’ ناپدري ومشكلا تش و اينباربا عاطفه!چه كاري ازدستم برميآمد خانه اي بوسعت چهل متربا دو اتاق وشش خواهر وبرادربهمين دليل ديري نپائيد كه اختلافات ومشكلات جديد زبانه هايش را نشان داد اختلافات پدرومادر برسرمن مشكلات ناشي از مخارج زندگي،همه همه دست دردست هم دادند تا باردگرعذاب وناامني سرتاسرزندگيم را فرا گيرد ديگر حتي لحظه اي قادربماندن نبودم ،بايد كه رفت ،امابه كجا؟ براي لحظه اي آرامش ،براي دمي آسايش و براي قطره اي امنيت به كجا پناه بايد برد؟كجا راداشتم كه مي توانستم به آنجا بروم؟اما چه بايد كرد؟اين سئوالي بود كه دائم بي جواب رهايش مينمودم ،راه گريزي نمانده بود چرا كه دگر بودنم جايز نبود هماننده آبي راكد ومانده درنقطه اي كه نه زمين مي بلعدش ونه آسمان ميخواندش وسرگردان محكوم به ماندن وگنديدن،اما اينبار ديگرنه، ديگر هيچ در بسته اي قادر به نگهداشتنم نبود،درپاها حس عجيبي بهر رفتن،درچشمها نور اميدي بهر ديدن هويدا شده بود وآهنگي دلنشين درسينه كه گواه رفتن ميداد عاطفه را در بغل گرفتم و به خيابان پناه بردم ،ساعت بعدازظهرپائيزي خورشيد غروبش را بنمايش گذارده بود وباد ملايمي آهنگي دلنشين،صداي جير جير برگ خشك درختان در زيرفشار پاهايم ،صداي زنگي بود براي بيدار ماندنم، چندساعتي بود بدون هشياراز گذشتن زمان راه ميرفتم ودر عالم بدبختي خويش غوطه ور،از اين كوچه به آن كوچه ازاين خيابان به آن خيابان برايم فرقي نداشت خسته كنار خيابان ايستادم سوار بر اتومبيلي گريه هاي عاطفه كه گويي دگر تحملش بپايان رسيده بود خسته ازبودن ،چادري خيس ازعرق روزگار،اين تمامي موجوديم ازبودنم وآينده اي تيروتاركه ديگر سياهي شب هم جوابش ميكرد شب شد وبي سر پناه،صداها وزمزمه هاي مردان آواره ترازمن كه با بلند كردن صداهايشان در پي اثبات وجودشان بودند كم كم تلنگري شد برجسم خسته ام ايستادم وبه اطرافم نگاهي انداختم ،كجا بودم؟نميدانستم!بدون هيچ فكري بسمت خانه’خاله ام رفتم او كه شوهرش خادم مسجدي بود بدتراز ديگر خواهرانش باشش بچه درتك اتاق مسجد روزگار مي گذراندنداما درآن شب پائيزي براي تن خسته’ من بهترين سرپناه،ظاهرا" چشم براهم بودند ،شب را گذراندم شايد تنها شبي كه ندانستم چطورصبح شده بود ،با صداي گريه عاطفه كه اجازه’خوابيدن را بمن داده بود از خواب بيدار شدم او را دربغل گرفتم ومشغول شير دادنش تا آن لحظه آمدن مادرم را حس نكرده بودم كه در گوشه اي درگوشي مشغول صحبت با خواهرش بود و انقدر آهسته حرف مي زدند كه هيچكس متوجه نشود اماهر كسي ميتوانست حدس بزند آنان در بارهً من در حال پچ,پچ كردن بودند وبالآخره با لبخندي به صحبتهايشان پايان دادند ومرا قانع كردند تاچندصباحي آنجا بمانم چاره اي جزاين نبود گزيده ديگري نبود بهمين دليل قبولش كردم تنها برايم عاطفه وآينده اش مهم مينمود ومابقي مسائل بي ارزش،چه روزهاي بياد ماند ني كه مطمئنا" تاآخرين روز زندگيم از خاطره نخواهد رفت،حياط بزرگ مسجد,سنك فرش آچري آن ودرخت اناري كه اجازه ميداد تا بزير سايه اش بياسايي فضاي روحاني حاكم به آن وشنيدن اذاني كه از بلندگويش از طلوع تا غروب خورشيد براي خفتگان ويا آناني كه خود بر خواب زده اند ديدن چهرهايي گاه مضطرب جهت باختن بودنشان درقمار زندگي وديدن سيماي روشن بسياري كافي بود تا هرنااميدي رااميدوار سازد امروزكه فرصتي پيشآمده تامروري به آن لحظه هاافكنم نميدانم دقيقا"مسئله اي كه باعث ماندنم دراين روزگار شد چه بود!چشمهاي اميدوار عاطفه كه همراه لبخندي معصومانه بدنبال من به حركت در ميامدكه گويي دائم مرا ميخواند تا بفهماند جزمن پناهي ندارد ويا دعاهاي كه شبانه به درگاهش جهت صبر وتحمل براي ادامه مسير از او طلب ميكردم .بود اما بهرترتيب ممكن شد چرا كه ماندم تا دستان ظريف آن طفل معصوم ، بي پناه نگردد.باري ساعتها ولحظه ها همانند وزش باد ميگذ شتن تا نگذارند تنم به خوشي عادت كند چرا كه از بچگي بگوشمان خوانده اند كه با تقدير نمي توان جنگيد اما مگر ممكن است كارگرداني به اين ظالمي پيدا شود كارگرداني كه خود ميگويد كافيست صدايم كنيد پس بايد كه جنگيد،حتي اگر سالهاي عمر را فدايش كني پس تسليم نشدم بلكه با انرژي مضاعف به استقبالش شتافتم تا لحظه اي بچنگ آرم، امنيتي كه در سايه اش بياسايم، با جسارت مي توانم بگويم بهترين دوران زندگيم را ميگذراندم دوراني كه در همان تك اتاق خاله سپري ميگشت,آه خداي من گاش از اين دوران خارج نمي شدم واي گاش خوابي بود كه ز آن بيدار نمي گشتم اما واقعيت تلخ تر از ذهنيات بشريست پس بايد كه پذيرفت حتي اگر به سياقمان خوش نيايد و اين همان واقعيت تلخي بود كه داشت نسيب من مي گشت واقعيتي كه با زمزمهاي بظاهردوستانه ودر قالب دلسوزي مطرح ميشد نصيحت كردنها آغاز گرديد هر كس بنا بطبع خويش نسخه اي تجويزمينمودكه در مجموع پيامش براي من جز دربدري چيزي بهمراه نداشت،بهمين منظور وبنا به تجويز بعضي ها كه نميدانم چرا؟ بسمت خانه اي روانه شدم در انتهاي کوچه هاي باريك وتودرتوي بازار،محله اي قديمي وجعود نشين ،خانه ديگر خاله ،ظاهرا"بدلايلي كه هيچگاه معلومم نگرديد،خانه اي نه زياد خوشنام ونه زياد راحت،اما چرا اينجا؟با چه انگيزه اي؟آيا مي توانستم بخود بقبولانم بي هيچ انگيزه اي به اين مكان راهنمايي شده ام,خانه خاله اي كه شوهرش براي بقادست به هر كاري ميزد و اين مسئله اي نبود كه از چشم دور باشد وامروز براي من تصميم گرفته مي شود كه اگر آنجا بمانم به صلاحم هست حالااين صلاح در چيست معلوم نيست آيا اين مقدمه يك برنامه بلند مدت بود يا كه نه؟براستي كدام دلسوزي مرا روانه آن ديار نمود،كه شايد تلخ ترين دوران حياتم باشد،دوراني كه شايد فرستاده شده بودم تا تمريني براي لجن شدن كنم،دوراني كه شايد فرستاده شده بودم تا زندگي درمنجلاب را تجربه كنم وشايد فرستاده شده بودم كه نشانم دهند براي ماندن راههاي فرواني موجود مي باشد،آه خداي من آيا براستي اين جوابي بود كه پيش پايم گذاردي!واين آن مسيري بود كه نشانم دادي؟آيا براي خود چيزي طلب كرده بودم و آياگناهي مرتكب شده بودم كه اينچنين مي آزماييم وياجزايي بود كه مي بايست مي پرداختم،به چه جرمي؟بي پدري؟فقروياچه؟بهر ترتيب اين سرنوشتي بود كه برايم رقم زده بودند وچاره اي جز قبولش نبود چرا كه در وضعي نبودم كه توان انتخاب كردن بر عهده ام باشدويا در واقع گزيده ديگر وجود نداشت حال مي بايست خود
را به جريان آب مي انداختم واميدوار به آينده وسرنوشت به اميد اينكه شايد كه روزی دیگر!!! بهرحال رفتم به خانه اي كه دور رادور حرفهاي وحشتناكي ازآن شنيده بودم خانه اي قديمي با دو اتاق تودرتو كه به كمك اثاثه از هم جدا گرديده شده بود وزير زميني نمور وتاريگ كه ظاهرا" محل توليد وكارگاه شوهرخاله ،مردي باچهره اي شبيه روباه كه هيچ چيزجز خودش مهم نمينمود وخاله اي كه بهترين عكس والعملش نسبت به رفتار شوهرش سلاي سادگيش بود.وسه پسر عزيزومهربان كه تنها دلخوشيم در آنجا ،كم كم رفت وآمدهاي بسيارامري عادي شد وعادت وخود به ناداني زدند بهترين روش براي تحمل كردن آن چيزي كه در آنجادرحال اتفاق افتادن بود ديدن چهرهاي زنان ودختراني كه داوطلبانه خود را درآتش اين دنياقرارميدادند وچهره مرداني كه فاحشه تراز زنان خراب می نمودند چرا كه زن اگر دليلي براي توجيه عملش ميداشت واگرگرسنگي ،دربدري ،بي پدري هزاران دليل اينچنيني دليل مرداني كه نقش شوهران فداكار را بازي مي كردند چه مي توانست باشد مگرفاحشگي در چيست؟كه اين چنين مردان لايقش نباشند،بوي تا’فون از در وديوار آنجا به مشام ميرسيدوتنها با رفتن به بيرون ميتوانستي كمي هواي سالم تنفس كني پس بهترين كار بيرون رفتن بود بهمين دليل هر روز عاطفه را به بغل ميگرفتم وبيرون ميرفتم،بدون هدف،آيا اين سرنوشتي بود كه برايم رقم خورده بود؟نميدانستم اما يك چيز مسلم بود آينده طفلم واين يعني ماندن ،يعني اميد،يعني زندگي،در همين دوران بودكه قلبم صدايي آشنایی راحس كرد ،صدايي كه ظاهرا"سالهاست براي شنيدنش لحظه شماري مي كرد صدايي گيرا كه قلبم گواهي ميداد با نگاهش اعماقم را مي سوزاند و با نگاهم تا اعماق وجودش را مي ديدم آيا اين همان لحظه ايست كه منتظرش بودم؟ ايا او همانيست كه آرزوي ديدنش مرا نگه داشته؟وهزارن سئوالي كه از ذهنم عبور مي كرد .جواني خوش رو،با نگاهي آشنا،خيلي خوب دركم مي كرد زياد سئوال نميكرد وبيشتر ازچشمانم ميخواند،به بهانه هاي مختلف به مغازه اش ميرفتم تا ببينمش برايم آشنا مينمود بيك شكلي حس جديدي را در وجودم احساس مي كردم،حسي كه تا آن روز برايم ناآشنابود حسي كه اگر روزي او را نمي ديدم درونم را مي سوزاند واگر لحظه اي از فكرش دور مي گشتم گويي سالهاست كه نديدمش،حسي كه تا آنزمان تجربه نكرده بودم ماننده سفر به نقطه اي كه تا بحال نرفته اي بله كم كم در كنار عاطفه شخص ديگري راحس كردم كه مي توانم به آن تكیه كنم ميتوانم دستم را بسمتش دراز نمايم ميتوانم به او اعتماد نمايم از تنهايي نترسم واز بي كسي نميرم ،حال كسي پيدا شده بود كه مي توانستم سرم را بر شانه اش گذارم ودرهنگام دلتنكيها بگريم ،بله عاشق شده بودم،وزندگي اجازه چشيد ن طعم شيرين عشق را برايم مهيا نموده بود بيك مرتبه همه چيز رنگ دگري يافته بودند ازرنگ آبي آسمان گرفته تا چهره كساني كه تا ديروز رقبت لحظه اي ديدنشان رانداشتم اوبا آمدنش روحي دوباره بر كالبد بي جانم دميده بود هيچ گاه بدورغ سخن نمي گفت وبي دليل چيزي نمي گفت چهره اي مصمم زباني عاري از هيچ گونه چاپلوسي وريا رك كو وصادق بصورتيكه لحظه اي به آن چيزي كه مي گفت شك نمي كردم وقتي دستانم را در دستش ميديدم احساس خوشي از امنيت رادر وجودم لمس مي كردم وهنگامي كه از آينده سخن ميراند تلخي ديروز رافراموش ميكردم وزماني كه از او خداحافظي مي کردم زماني بود كه هيولاي دلشوره به سراغم مي آمد به همين دليل طاقت نديدنش را در خود نمي ديدم وهنگامي كه با او در کوچه پس کوچه هاي بازار قدم ميزدم تازه متوجه زيبايهاي اطرافم مي شدم كه گويي تا به امروز در اين شهر نبوده ام نمي دانم چرا تما مي واقعيت زندگيم را به او نگفتم ويا دير گفتم يعني كاري كه او عكسش را انجام داد اما لابد من ميتر سيدم که زماني با گفتن حقيقت او را از دست دهم ويا اينكه خللي درعشقش به من ايجاد گردد هيچگاه غرورم اجازه نمي داد تاچيزي از ديگران كدائي نمايم ،ولی نه! این غرور نبود بلکه تصویری از ترس بود که اینبار خودش را در پشت کلمه غرور پنهان کرده بود،خیلی سریع اتفاق افتاد بدون هیچ مانع مهمی یا بهتر بگم برایمان هیچ چیزی بعنوان مانع معنی نداشت ،یک روز خیلی راحت آدرس خانه مادرم رو خواست به او دادم بدون سئوالی اما خودش خیلی سریع گفت:میخوام بیا خواستکاری ،فقط خندیدم ،مادرم دور را دور چیزهایی می دانست اما نا پدری! نمی دانم اما نظرش برایم مهم بود چرا که غیر از این دو نفر کس دیگری برایم نبود، آن روز رسید صدای زنگ خبر از آمدنش داد و من درب را برویش باز کردم ،یا الله ای گفت و وارد شد نا پدری جلو آمد ، حسین خودش رو معرفی کرد و گفت برای چه آمده، وارده اتاق شدد ، نا پدری با تعجب نگاهی از درز درب به بیرون انداخت که اطمینان پیدا کند کسی همراهش هست یا نه ،چرا که باور کردنش کمی با عرف خواستکاری متفاوت بود جوانی ساده با شلواری جین بدون هیچ همراهی حتی شا خه ای گل، بهر ترتیب نشستند مادرم در یک کلمه گفت: بله می فرمودید!و حسین جواب داد : گفتم که آمدم فریده را از شما خواستکاری کنم ، نا پدریم گفت: تنها آمدید! و حسین جواب داد :بله! ناپدری گفت:چرا تنها! وحسین گفت: چون هیچیک از اعضای خانواده ام راضی به این ازدواج نیستند! لحظه ای سنگینی سکوت بر محیط غلبه پیدا کرد که مادرم گفت : بفرمائید چایتان سرد نشود، وباز سکوتی دیگر ناپدری گفت: چرا فکر می کنی ما موافق ازدواج شما هستیم، حسین بلافاصله جواب داد:مطمئن نیستم اما فرقی هم نمی کنه چون ما ازدواج می کنیم حال با اجازه شما یا بدون اجازه شما ، وباز سکوتی دیگر، اما اینبارمادرم گفت : پسرم با این روش کسی هم خوشبحت شده؟ که بلا فاصله حسین گفت : کدوم روش؟و مادرم گفت: همینکه بدون رضایت بزرگترها ، حسین حرف مادرم را قطع کرد و گفت: مگه ما می خوایم با خانوادها ازدواج کنیم من دخترت رو می خوام دخترت هم من و این مهمترین مسئله برای ماست مابقی زیاد مهم نیست، ناپدریم که تجربه این مسئله را در ازدواج خودش می دید گفت: کارت چیه ؟.. بیکارم یا دانشجویم،نا پدری گفت: چطور می خوای خرج زندگی بدی؟ ..گفت:کار میکنم هر کاری که شد نهایت اینه که دیگه درس نمی خونم، و بعد تمام شد و قرار بر این شد که تاچند روز نظر خودشان را بگند، اما از همان اول هم می دونستم که نظر آنان چیست؟ نه در یک کلام نه به این خاطر که آنان از ما نیستند و با ما فرق دارند نه به این خاطرکه من شانس زندگی بهتری را دارم! اما کدام بهتر ؟ واینکه بهتر از دیدگاه آنان چه بود چرا که یک بار طعم نظر آنان را چشیده بودم و دیگر توانی برای تجربه ای آنچنانی را نداشتم، من حسین را انتخاب کرده بودم فقط بخاطر اینکه معنی دوست داشتن را با در کنار او بودن آموخته بودم و این موضوع را با هیچ چیز دیگری عوض نمی کردم ، اما این ظاهر قضایا بود مسئله مهمتر آینده حسین بود و اینکه این عشق چقدر در آینده او می توانست نقش بازی کند واینکه از همه ترسناکتر اینکه آیا این عشق چه لطمه ای می توانست برای او داشته باشد و اینکه او هم مثل من به این موضوع نگاه می کند یا مسئله چیز دیگری بودو من نمی خواستم عشقمان مورد تهدید قرار گیرد چرا كه اساسا"وجودهر آنچيزي كه باعث قيد و بند بر سرراه عشق قرار گيرد را قبول نداشتم حال از نوع سنتي آن ويا مدرنش گا فيست شرايطي فراهم كني كه دو حس بدون هيچ واسطه اي نمايشي بنام عشق را خلق نمايند نمايشي كه با از بين رفتن آن در ديگري بدون بر جاي گذاشتن عوارضي خاص پايان گيردواين آن چيزي بود كه سعي در فهماندنش به آنان را داشتم تا نگذارم مسائلي از قبيل حس ترحم در او ايجادگرددحسي كه نمي توانستي بعنوان يك پايه ستوني براي حفظ ونگهداري عشقت به آن دلخوش كني ويا آينده اي را بر مبنايش پايريزي نمائي واين مبنائي می گشت براي شروع وقوام يك رابطه ويا البته آنچيزي بود كه من اميدوارش بودم حسين دانشجوي دانشگاه واز خانواده اي متوسط مرفه جامعه،داراي سه خواهر چهار برادر و مادري پيرو خا نه اي درشمال تهران كه دروقت بيكاري به مغازه پدرش ميآمد،يك موضوع از همان لحظه نخست مشخص بود وآن مخالفت شديد خانوادهايمان،خانواده او بدليل انتخاب غلط حسين درانتخاب من، البته به بهانه وضعيت تحصيلي ونداشتن آينده اي مناسب جهت ازدواج ومخالفت خانواده خودم بدليل ناهماهنگي بود كه حس مي كردند ما بين دو خانواده وجود دارد نا هماهنگي كه عا قبت خوشي را برايم نمي ديدند،اما بهرترتيب كار ما از اين حرفها گذشته بود واين موضوعي بود كه آنان در نظر نمي گرفتند بهرحال اين اختلافات را نمي توانستم در نظر نياريم وكم كم متوجه ميشديم تنها خواست من و او براي با هم بودن کا في نيست زيرا هنوز در محيطي زندگي مي كرديم كه هنوز اين خا نواده بود كه حرف آخر را ميزد واين اتفاق با طرد حسين از طرف خانواده اش آغازگرديد از اين لحظه به بعد بود كه بصورتي خود را مقصر اين امر ميديدم وسعي وتلاش حسين در بي تقصيرنشاندادنم بيفايده،كم كم احساس سرمايي شديد كه سوز آن استخوانهايم راميسوزاندشروع به اذيت كردنم كرد سوز سرمايي كه خبر از روزها خوبي نميداد، اين موضوع باعث مي شد هر روز نسبت به اين امر بيشتر فكر كنم بيشتر به اين مطلب كه آيا واقعا" من وحسين انتخابمان صحيع هست ياكه نه؟حسين جواني لجوج و يك دنده اي بود وتمامي ترس من هم همين بود وهر دم اين سئوال كه آيااين كار حسين بيك نوع لجبازي كردن با خانواده اش نيست؟واينكه آيا حسين بيك شكل خودش را بدهگار به من احساس نمينمود؟ ودهها سئوال از اين دست و هر باركه حسين فكر ميكرد مي خواهم دراين باره با اوصحبت نمايم خيلي محكم مي ايستاد كه: مگربچه ام كه تحت تا’ثير اين مسائل تصميم گيري نمايد وصحبتهايي از اين دست ولي نمي دانم چرا قلبم رضائ نميداد،اين موضوع ادامه داشت تاكه آنروز فرا رسيد روزي كه يكي از خاله ها با عجله بمنزلمان آمد وبار ديگر صحبتهاي در گوشي كه تقريبا"ديگر بعنوان يك رسم در خانواده مان شناخته شده بود وهر بار كه شاهد اين نوع رفتار بوديم مطمئنا"بايد منتظر خبرهاي مهمي مي شدي واز آن زاويه كه تنها فرد حاضر در آن جمع من بودم مي توانستم حدس بزنم كه در باره من مشغول به گفتگويند بله خبر جديدي كه خاله عجله فراواني براي آوردنش مي كرد دال براين موضوع بود كه ظاهراخاستگاري برايم پيدا شده بود البته نه از آندسته ازخاستگارهايي كه آرزوي هرزن جوانيست بلكه او مردي مسن كه تنها حسنش پيري زيادش بود البته با ثروتي قابل توجه واينكه تامرگ هم چند قدمي فاصله،ظاهرا" بچه هايش براي پرستاري از او چنين روشي را مناسب ديده بودند، كه هم برايش حكم فال داشت وهم تماشا ،دراين بين قرعه بنام كدام بخت برگشته اي مي افتاد معلوم نبود وبهمين جهت نظر بسياري ازدلسوزانم رضائ به اين امر،البته هر كدام با انگيزي خاص خود يكي شايد فکر مي كرد بهترين گزينه براي خلاص شدن از دسته من است وديگري چون سعادت را در ثروت جستجو مي كرد بدنبال سعادت من كه بهر ترتيب هم از شرم خلاص شده بود كه نه تنها برايشان دگر بار مالي نداشم بلكه حتي مي توانستم كمي هم از بار ماليشان را كم نمايم ومقداري از بدهييم را كمتر نمايم بهر حال اين فكري بود كه آنزمان داشتم البته چون اول مسئله را جدي نگرفتم زياد مهم نبود وحتي تبديل به مزاحي جهت خنداندن بود اما قافل از اينكه موضوعيست كاملا"جدي كه كم كم داشت از يك حالت شوخي بدرمي آمد دوران بسيار عذاب آوري را سپري مي نمودم از يك طرف مخالفتهاي خانوادها واز طرفي عشقي بود كه در وجودم شعله ور گشته بودودر ديگرسو حسين وآينده اش بود كه آزارم ميداد اينكه در تصميمش راسخ هست ياكه نه؟ حسين بخاطر من از خيلي از آرزوهايش دست بريده بود از كسانش و خيلي ازموقعيتها اما براي چه؟آياواقعا"من لياقت اين همه ايثار را داشتم؟البته كه نه!و همين موضوع هميشه باعث جدال من واو گشت،من عاشق حسين بودم ولي كم كم اين حس در وجودم قوت گرفت كه اين عشق نمي تواند باعث سعادت او گردد ومن ميبايست اين اجازه را به او ميدادم تا در شرايطي ديگر اقدام به تصميم گيري نمايد تصميمي كه مي توانست براي هر دو ما سرنوشت ساز باشد اما اين مهم از عهده او خارج بود پس من مي بايد اقدامي مي كردم،از او خواستم كه مرا ترك نمايد اما بي فايده بود،شايد تصميمش را گرفته بود واسرار من بي مورد اما اگر واقعا" چنين مي بود پس اين دلشوره ام به چه معناست؟ چه سرنوشت مسخره اي نسيبم شده بود بعد ازاين همه سختيها ومشقت ديدنها امروز كه ميرفت طعم خوش با حسين بودن دوران جديدي در زندگيم گردد دوراني كه شايد تا آخر عمرم نتوانم دگر بدستش آرم امروز به بلاي جانم تبديل شده است بلا يي كه خود بوجود آوردمش پس ميبايست تصميم مي گرفتم وبهمين منظور از شرايط بدست آمده استفاده نمودم و رضايتم را براي ازدواج با آن مرد اعلام كردم حال ديگر شكي نداشتم كه سرنشتم طوري رقم خورده است كه شايد در آن برايم از لذت اين دنياهمين را بس بوده تا با حسين گذرانده ام نمي دانم كه ميبايست به آن خنديد ويا گريه نمود براي اين نعمتي كه در خانه ام را زده بايد شگرگذارم ويا كه كفر گويم؟نميدانم بايد سپاس گوي طراحانش باشم ويا....؟
اما بهرجهت اين موضوع براي من فرصتي بود تا حسين را وادار نمايم تا در شرايطي ديگر دست به تصميم زند شرايطي كه شايد از من تنفري در ذهنش برجاي گذارد اما اين اتفا قي بود كه مي بايست صورت گيرد ودر غير اين صورت نيمدانستم كه چطور مي توانم با خود كنار آيم وآينده چه جوابي براي رضائ خويش داشتم,بهمين خاطر فرصتي فراهم شد تا حسين را از خود دور نمايم تا بسمت سرنوشتي ديگر منهاي من حركت نمايد امااين كار ساده اي نبود دلكندن از او ولحظه هاي با او بودن وزير پاي گذاشتن همه آرزوهايي كه آن لحظه هاي خوش را آفريده بود اما چه بايد كرد كه زندگي آهنگش هميشه بمراد شخص نميباشد وزماني فرا مي رسد كه هر فردي مي بايست خود را در معرض امتحاني سخت قرار دهد امتحا ني كه مي تواند مسير زندگيش را تغيیر دهد وآن لحظه براي من فرا رسيده بود حسين را حيف ميديدم كه بهمين راحتي در اتش زندگيم بسوزد به او ميبايست فرصتي ديگر داد تا در مسيري ديگر اما اينبار بدون من به زندگيش ادامه دهد,بله بايد به او اجازه اين كار داده ميشد تا بتواند چشم از من بركند بهمين منظور قبول به ازدواج نمودم فرياد حسين به هوا خاست كه چنين وچنان ميكند اما بي فايده بود چرا كه من تصميمم را گرفته بودم عشقم رافداي آينده حسين نمودم شايد هنوز هم احساس نا امني مرا بسمت اين سرنوشت مي گشيد و ياواقعا" به حسين اطمينان كامل نداشتم ويا اينكه اين گزيده را بهترين راه براي همه ميديدم براي همه غير خود شايد بهترين راه براي آينده عاطفه ويا حسين وحتي خانواده او بود ,نمي دانم اما يك موضوع مشخص بود وآن اينكه اين اتفاق ميبايست صورت ميگرفت حال بهر قيمتي حتي بقيمت ازدست دادن حسين بهر جهت رفتم تا ورقي ديگر به كتاب زندگيم زده باشم ,خود سوزي در مقابل زندگي حسين ويا شايد عاطفه,من چه كسي بودم كه اهمييتي داشته باشم زندگيم ,آينده ام واحساساتم چه ازرشي داشت كه غير آن انتخاب كنم,به جهنم كه نباشم به جهنم كه عاشق نباشم اصلا" بودنم ويا نبودنم چه تا’ثيري بر ديگران مي توانست داشته باشد كه اين همه باعث اذيت وآزارشان گردم ديگر پيغامهاي حسين تا’ثيري در تصميمم نداشت وبهمين دليل حتي جواب تلفنهايش را هم نمي دادم واين موضوع او را بيشتر مي آزورد نمي توانست دركم كند واز همين روي زجر ميگشيد ميدانستم چه لحظه هايي را سپري مي كند وبا چه افكاري دست وپنچه نرم ميكند چرا كه بيش از او اين من بودم كه ميبايست مكافاتش را پس دهم ,مكافاتي كه لبخند ديگران را بهمراه داشت لبخندو رضايت خانواده هاوالبته خواستگارم صحبتها زده شد وقرارها گذاشته شدو توافقها برقرار گرديد همه چيز حاضر شده بود تا خطي بطلان بر آنچه كه گذشته بود بكشد سرنوشت بازي عجيبي
را رقم زده بود كه بيك آن همه گذشته را در آتشي ميديدي كه خود تنها طمع اصلي اش بودي وفريادهاي كمك خواستنت درهمان گلو باقي ميماند,چشمها همه بر من دوخته شده بود انگار كسي باورش نمي آمد شايد كه فكر ميكردند آنان را به تمسخر گرفته ام ,چطور مني كه با تمامي مشكلات وناملايمات لحظه اي عشق با حسين را به دنيايي نمي دادم چطور راضي به اين كار شده بودم؟اين سئوالي بود كه شايد همه از خود مي پرسيدند,اما ديگر كار از كار گذشته بود و مسير بي اختيار بسمتي مي رفت كه گويي بازگشتي متصورنمي باشدهنوز چيزي نگذشته بود اما آنچنان فكرش لحظه اي از جلوي ديدگانم نميگذشت فكر اينكه آيا تصميمي درست گرفته ام يا كه نه؟چند روزي بود كه ازحسين خبري نداشتم و دلشوري عجيبي سراسر وجودم را احاده نموده بود,هرچه به خانه اش تماس ميگرفتم تا موفق به شنيدن صدايش گردم بي فايده بود چرا كه بمحض بصدا درآمدن زنگ تلفن صداي كسي ديگر را مي شنيدي ومن مجبور بقطع كردن,نيازم به حسين در آن شرايط از هر لحظه ديگري شايد بيشتر بود ,فكرهاي عجيب وغريبي از سرم عبور ميكرد تنهايي وحشتناكي را حس مي نمودم اما اين چيزي را تغير نميداد تا كه آنروز فرا رسيد من به اتفاق مادرو ناپدري وآنان در يكي از دفتر خانهاي مركز شهرمراسم راانجام داديم مستقيم به محل زندگي جديدم حركت كرديم,خانه اي بزرگ در نزديكي تهران ودر نقطه اي خوش آب وهوا,در اولين برخورد با همسر جديد تمامي ماجراي خودم وحسين را برايش بازگو كردم و قول اينكه اگرنتوانستم محيط جديدم را تحمل نمايم از زندگيش خارج گردم وخوشبختانه او هم قولش را داد واينكه راضي به نگهداشنم بزور نمي باشد, روزها يكي پس از ديگري از پي هم ميگذشتند ومن هنوز در فكر حسين, كلافكي روحيه بارزم بود كه به هيچ وجه قادر به پنهان كردنش نبودم اعصابم در هم وحواسم به آنسوي پنجره كه گويي منتظرم,كه شايد براي بار ديگر حتي لحظه اي ديدار! شايد نوعي خيالبافي ويا آرزو اما تنها چيزي كه مي توانست گذشت زمان را برايم آسان نمايد همين خيالبافي بودوبس,
آيا ميتوانم فراموشش كنم ويا ازذهنم خارج,؟مگر ميشد بهترين دوران زندگيم را بتوانم در آتشي از فرا موشي بسوزانم لحظه هاي با او بودن را,شايد بتوان عبور كرد با چه سرعت,ملاك نيست امانمي توان گشت ويا دفنش كني ميتوان خود را بفراموشي زد امانمي توان ازذهن پاكش كني لااقل براي من اينطور بود حسين جزيي از زندگيم شده بود وآن هم بهترين جز’ آن,حال چطور مي توانستم اورا در وجودم دفن كنم ؟سئوالي بود كه خود ميبايست جوابش را ميدادم منيكه سخترين دوران كودكيم همانند نواري ضبط شده در ذهنم موجود بود چطورمي توانستم حسين را,بااوبودن راوزندگيم را بفراموشي بسپارم ,نميدانم نامش را چه ميتوان گذاشت,ايا اين همان زنده بگور شدني نبود كه در عصر جهالت دورانش بپايان رسيده بود واينك من ميبايست با خود چنين مي كردم؟ چرا؟ تنها بدين خاطر كه اجازه زندگي را ديگران برايم ترسيم كنند,آيا زندگي در داشتن سقفي بر بالاي سروسفره اي پر از نان خلاصه ميشد؟پس اگر چنين بود دردم چيست؟براي اولين بار بود كه مي ديدم آنچيزهايي كه يك عمر بتصورم زمينه ساز يك امنيت براي زندگيست ,برايم معنايي ندارد خانه,اثاثيه,نداشتن دغدغه براي فردا هيچ كدام نمي توانستند جاي خالي حسين را برايم پر كنند,آيا ميتوان ناشگريش ناميد؟ تنها بدين خاطركه نمي توانستم فراموشش نمايم,آيا داشتن چنين حسي با وجود داشتن شوهر خجالت آور بود؟نمي دانم اما يك موضوع معلوم بود واينكه هر روزي كه ميگذشت بيشتر به اشتبايم پي مي بردم,وتنها يك موضوع تسكينم ميداد وآن اينكه شايد سعادت حسين در اين كار بود, وباهمين فكرصبح را به شب ميرساندم,امايكي از همان روزها اتفاق
جالبي افتاد بدين صورت كه يكي از اهالي منزل با عجله بسمتم آمد وخبرازآمدن مهماني,وقتي از اوپرسيدم گيست درجواب تنها يك كلمه گفت وآن اينكه پسرخاله تان, با تعجب از پنجره بيرون را تماشا كردم اما كسي را نديدم اما همينكه برگشتم ناگهان متوجه حضور حسين در چند قدميم شدم همانطور مات ومبهوت نگاهش كردم بدون گفتن حتي كلمه اي نه اينكه چيزي براي گفتن نداشتم بلكه توان گفتنش را درخود نمي ديدم سلامي كرد ونشست باعجله با يك فنجان چاي از اوپذيرايي كردم در همين بين شوهرم آمده بود باورم نمشد كه چه اتفاقي برايم افتاده واينكه چه بايد مي كردم خيلي آرام پرسيدم:اينجا چكارمي كني
و او در جواب وباصدايي نه چندان آرام گفت:آمدم ببينمت,شايد كه خيالي پيش نبود وازبس بفكرش بودم اين صحنه هارا جلوي چشمانم ميبينم ,اما نه,اون واقعا"حسين بود كه همانند طلبكاران آمده بود تا طلبش را وصول كند اوكه خبر نداشت شوهرم از تمامي مسائل ما باخبر است ديگر چيزي نگفت وسكوت كرد آرام نزد شوهرم رفتم واو را معرفي نمودم او هم سپس به بيرون رفت وبعد مرا صدا زد كه با او بروم,كلمه اي بر زبانم جاري نگشت نمي دانستم از خوشحالي فرياد بزنم ويا چهره ام را بر افروخته نشان دهم, اما بهر حال يك مسئله ثابت شده بودواينكه ما قادر به جدائي از هم نبوديم وتمامي تلاشهايمان در اين زمينه بي فايده.مقدمات جدائي وطلاقي ديگر فراهم شد اما اينبار خيلي سريع وبكمك شوهرم او با دادن تمامي حق وحقوقم مرا روانه خانه مادريم نمود تا درآنجا پايه هاي زندگي ديگري را بنا كنيم زندگي نو كه اساس وبنيادش عشق بود,حتي اگر ريالي هم براي بقا موجود نبود چرا كه تمامي پولي كه بعنوان مهريه دريافت كرده بودم بعنوان مخارج سفر اروپاي ناپدريم گشت البته بدون گوچكترين چشم داشتي ازطرف من ,بار ديگر به حسين رسيده بودم اما اينبار متفاوت زيرا روزگار مارا از چنان صافيهايي عبور داده بود كه جاي هيچ شك و ترديدي را در آينده از بين مي برد توگويي براي اولين بار است كه ميبينمش چهره اش ,صدايش وحتي نگاهش,ديگر تواني براي گفتن نبود نه از جانب من بلكه از طرف كساني كه بشگلي با اين حركت مخالف بودند وحتي آناني هم كه به مخالفتشان ادامه دادند ديگر سكوت اختيار نمودند بهمين دليل خيلي زود مقدمات باهم بودن را فراهم نموديم با قرار دادن يك جلد قرآن به عنوان مهريه به عقد ش در آمدم,چون او در حال تحصيل بود و منبع درآمدي نبود زندگي را از اتاق گوچكي به ابعاد2×3 در يكي از كوچه هاي نزديك به مادرم آغاز كرديم شروعي بر مبناي يك شناخت وآگاهي كامل از همديگر,درخانه اي كوچك كه غير از بوي عشق چيز ديگري در خود جاي نمي دادويا بهتر است بگويم جاي نمي گرفت, روزها وساعتها در پي هم روان ميشدند وهيچ چيزي قادر به از بين بردن آن لحظه ها نميشدند زمان براي ما در يك نقطه ايستاده بود وآن نقطه عشق وخوشبختي بود گرسنكي, بيكاري,سرما هيچ كدام قادر به هم زدن وضع موجود نبودند چرا كه براي ما هيچيك ارزشي نداشت ارزشي كه بتواند يك دم از اين خوشي را از ما سلب نمايد,اين خوشي با آمدن اولين فرزندمان ادامه پيدا كرد ليلا دختري زيبا وخواستني شد كه گرمايي دو چندان به زندگيمان بخشيد,كم كم درس حسين پايان يافته بود وما از آن اتاق 2×3 متري به يك آپارتمان 3 خوابه در شمال تهران نقل مكان داده بوديم مشكلات مالي هرروز كمتر شدو شرايط براي زندگي بهتر زمانه بازي خوشش را به ما نشان ميداد وما مست اين خوشي كه نسيبمان گشته بود نمي دانم چرا يك حس عجيبي داشتم حسي شبيه در خواب بودن ويا در رو’يا بودن نميدانم چطورمي شود تفسيريش كرد همانا بس كه دائم منتظر بودم كه شايد از خوابي خوش بيدار شوم ويا بخود أيم ومتوجه شوم هرآنچه كه گذشته سرابي بيش نبوده بسياري شبها از ديدن كابوس بيدار ميشدم خوابم كم شده بود ودائم دركنارم سايه اي را حس مي كردم آنقدر غرق زندگي مي شدم كه گا هي بهرانچه كه در اطرافم ميگذشت بي تفاوت شايد تنها چشمم بهرآنچه كه دوست مي داشتم گشوده ميشد وما بقي راحس نمي كرد شايد ميترسيدم از آنچه كه بيدرام مي كردنمي دانستم ويا نمي توانستم باورم شود كه سختيهاي زندگي از ما روي برگردانده است ويا قلبم ياري نمي داد و دائم گرفتار دلشوره اي عجيب,نكنه اين خواب دوامي نداشته باشد,؟نمي دانم, به اطرافم نگاهي مي اندازم حسين را مي بينم كه در حال بازي با بچه هاست و صداي خنده آنان خبر از امنيت كامل,پس لبخندي مي زنم تا بدانم بيدارم وآنچه كه مي گذرد واقعيت.اما همينكه كمي مي گذشت بازهمان هيولاي دلشوره بسراقم مي شتافت گويي خواهانه رساندن پياميست ومن توجه اي ندارم وشايد خود را به بي توجه اي ميزدم اين مسئله با نرفتن حسين بر سر كار قوت گرفت ومن توان پرسيدنش را نداشتم واين اجازه را به حسين ميدادم تا هر آنچه صلاح ميداند به من بگويد تا بدون چون وچرا قبولش نمايم. اما هرباركه سپيدي روز خود را به تيركي شب مي سپردبه تيركي زندگيمان افزوده ميشد,در رفتار وكردار حسين تغيرمحسوسي را شاهد بودم تغير درآداب غذا خوردن.لباس پوشيدن,و خلاصه هرآنچه كه حسين را در خود تعريف مي نمودنمي خواستم وجود اين تغيرراحس نمايم ويا وحشت داشتم از پذيرش آن چيزي كه ممكن بود شرايط حالم را زيرسئوال برد اما بهرحال واقعيت منتظر ما نمي ماند ودراين مورد هم هيچ استسنائي قائل نشدو همانند پتكي بر سرم فرودآمد,بهانه هاي حسين ديگر براي خودش هم قابل هضم نبود چه رسد به قانع كردن من مشكلات مالي بار دگر بسراغمان آمده بود مشكل كرايه خانه,ومخارج زندگي چيزهايي نبودند تا با حرف بتوان آنان را قانع كند ويا لااقل مثل من نبودند تا خود را به نفهمي زنند واين مطلبي بود كه حسين زود متوجه گرديد اما چه كرد؟خيلي زود متوجه گم شدن بعضي از وسايلمان شدم ووقتي با كم توجه اي او روبرو گشتم زماني بود كه حس كردم تواني براي ايستادن ندارم آرام به ديوار پشتم تكيه دادم تا كسي افتادنم رانبيند. اما تابه كي؟بهرروي مي بايست روزي باآنروبرومي شدم خوا تلخ خواشيرين هرچه بود امروزم را درگروخويش داشت واين مطلبي نبو د كه بيش از اين بتوان تحمل نمود چه بسا امروز هم دير شده باشد.تصميمم راگرفتم واز قبل همه چيزرا مهييانمودم براي خلاصي از اين وضع تنها يك راه مانده بود وآن اعتماد نكردن به حرفهاي حسين,براي اولين بار بود كه چنين حسي درباره او ميكردم زيرا هيچگاه به آن چيزي كه مي گفت شك نمي كردم حتي زماني كه بنظر ميآمداز غيرممكني صحبت مي كند اما ديگر نمي توانستم خود را فريب دهم. چرا كه ديگراو حسيني نبود كه مي شناختمش پس بايد مي دانستم باچه كسي روزگار ميگذرانم براي بازگشت به وضع اوليه تنها گذر از اين ديوار بي اعتمادي بود كه به او پيدا كرده بودم پس درنگ معنائي نداشت از قبل همه چيز مهيا گرديديكروز هنگام رفتن بيرون تصميمي عجيب گرفتم بايد مي فهميدم آنچيزي كه زندگيم را درچنگال خويش فرو برده چيست ,به محض بيرون رفتنش اورا با ماشيني كه از قبل آماده كرده بودم دنبال نمودم او مسير شمال تهران را بسمت جنوب طي ميكرد ومن هنوزدرجدال با خود,كه آيا اين كاري كه مي كنم صحيع هست يا كه نه ,آنقدر غرق در تفكر بودم كه ايستادن اتومبيل راهم متوجه نشده بودم كه نا گاه با صدائي بيدار گشتم.خانم,رسيديم, به اطرافم نگاهي انداختم محله اي شلوغ ومات زده چهره هائي پريشان ومضطرب انسانهائي كه در خواب مشغول راه رفتن بودند,از راننده سئوال كردم اينجا كجاست,واودر جواب كلمه اي,گمرك, نگاهي دوباره انداختم تا از آنچيزي كه مي بينم مطمئن گردم ماشين در محله اي بد نام تهران روبروي كوچه اي كه خاكي مي خواندنش نگه داشته بود محل عبور تمامي تفاله هاي جامعه كنوني انسانهايي كه ديگربسختي نام انسان را با خود به يدك مي كشيدند,جامعه كوچك وبيماري كه انواع واقسام بيمارهاي رواني را در خود جاي داده بود بيماراني كه براي پنهان كردن بيماريشان روي به انوع مواد مخدر مي آوردند,اما اين چه ارتباطي باحسين من داشت او دراين ميان چه ميكرد نمي دانم اين عشق به او بود كه نمي گذاشت تا واقعيت زندگيم را ببينم ويا ترس از روبرو شدن با واقعيت بود كه باعث بستن چشمهايم مي شداما امروز بهرترتيب واقعيت را با خود روبرو كرده بودم وفرار از آن معنائي نداشت,با ترس دستگيره درب را بسمت خود كشيدم تا اولين مانع ام را جهت روبروشدنم با واقعيت را كنار زنم آهسته پاهايي كه ديگر حسي را دروجودشان نمي ديدم رابه بيرون ماشين بردم,ميترسيدم نه ازمحيط چرا كه بيگانه نبودم بلكه ترس ازديدن ان چيزي كه حسسش لرزه براندامم مي اندخت,ايستادم كمي مكث نمودم,سپس آرام كه گويي خواهان پنهان كردن چيزي هستم به راننده گفتم, زودبرميگردم,راننده با نگاهي معنا دار ماشين را خاموش كرد انگار مي دانست كه ترس وجودم را تسخير كرداست خيلي آرام گفت,باشه دخترم منتظر ميمانم, جمله اي كوتاه اماشيرين براي لحظه اي آرام گرفته بودم,او صدايم زد,دخترم وبي اختيار آرام گرفتم وجرا’ت حركت كه گويي تنهانيستم پايين آمده بودم به اطرافم نگاهي انداختم به چهره تك تك آدم نماهاي موجود, پسر نوجواني با لبخندي مسخره جلو دويد وبا لحن خاصي پرسيد,خانم دوا ميخواي,چيزي نگفتم فقط نگاهش كردم وشروع به رفتن نمودم در مسيري كه تقدير برايم نوشته بود مسيري كه مدتهاست سعي در فرار از آن را داشتم,حسين من در اين مكان چه مي كند؟ميان اين افراد, ميان اين جمعيت ودراين فضا,فضائي كه حتي هواي موجودش بوي تا’فن مي داد درآن همهمه وشلوغي كه كسي,كسي را نمي ديد,ويا شايد يكي از دلايل بستن چشمهايشان همين است كه نمي خواهند كسي را ببينند تنهاهر كس بدنبال چهري آشناي خود,خاطرات وآرزوهايم همانندفيلمي كه با دورتند تماشايش كني از ذهنم عبور ميكرد مثل اينكه چشمهايت را باز كرده اي و بيك مرتبه همه چيز را نابود شده بيني ,مثل يك تصادف,زلزله,ياهر چيز ديگر مي بيني اما باورت نمي شود يك حادثه وبعد مرگ عزيزي, درونش سير مي كني اماباور نداري,چگونه مي توانستم باور كنم آنچيزي را كه ميديدم,گفتنش ساده بود اما قبول كردنش,آن هم براي مني كه همه زندگيم دراو خلاصه مي شد,كم كم نگاهايم جائي را نمي ديد بيك شكلي اين همه جمعيت راتيره وتار كه گوئي درسكوتي مطلق قدم ميزدم نمي دانم دقيقا" در چه فكري بودم واينكه اساسا" فكري مي كردم ياكه نه امايك موضوع مشخص بود وآن روبرو شدن با نگاههايي كه مي بايست به آنان جواب مي دادم خانوادههايمان,و از همه سختر به خودم,اما هرچه مي گردم از حسين خبري نيست اورا نمي يابم,خوشحال ميشوم,امانمي دانم چرا از اين خوشحالي نمي توانم لبخندي زنم شايد نمي خواهم ويا نمي خواستم پيدايش كنم چراكه هميشه اين من بودم كه خود را گمشده حس مينمودم واين من بودم كه بنبال دستاني بهر گرفتنش بيتاب,چطور ندانستم اين حسين بود كه خواهانه كمك من است حس بدي داشتم,ازهمه چيز وبيشتر ازخودم حسيني كه امنيت رابرايم به ارمغان آورده بود حال داشت به كابوسي تبديل مي شد كه حتي فكرش براي هر انسان مقاومي ويران كننده بود چه رسد براي مني كه براي ايستادنم به دستهاي او محتاج بودم پاهايم ديگر از مغزم فرماني نمي برد گوشهايم صدائي نمشنويد اما كجا ميرفتم ؟بسمت چه صدائي روانم؟گوئي در جريان آبي قرار گرفته بودم كه چه بخواهم چه نخواهم بيك نقطه خواهم رسيد ديگر اين قلبم بود كه فرمان ميراند,نگاه مي كرد وصدا مشنويد واين جسم خسته را به اينطرف وآنطرف ميكشاند گوئي نيروئي صدايي وياچيزي مرا را مي خواند شايد همانائي كه براي اولين بارمرا بسمتش كشانيدن هماني كه ازنگاهايم مي خواند هماني كه عشق او را بر قلبم نشاند واينك مرا ميخواند ودر اين ول وله زاربسمت خويش ميكشاند.بله بهرترتيب سرنوشت كار خود را انجام دادوتقدير مرا به نقطه اي كوباند تاكه بيدارم كند وببينم شايدسرنشتم را كه قرار بود بادستان حسين برايم رقم خورد وهشيارم كند كه شايدكمان بردم خوشبختي را در چنگال دارم شايد قصد داشت تا كه مسخره ام كند ,شوخي تلخ وبي مزه كه بخنداند نه مرا كه ديگران را همانند ديدن تئاتر كمدي كه بازيگرش بزمين ميخورد تا باعث خنداندن شود واينك مردم را مي ديدم كه مي خندند وكف ميزنند براي بزمين خوردنم براي ديدن عجز وناتواناييم وبراي سرنوشتم ميخنديدند به اشگهايي كه آمدنش از اختيارم خارج بود مي خنديدند به سادكييم و اينكه فكر مي كردم خوشبختي همانند خيابانيست كه هركس مي تواند بآن وارد شودبله تقديرمرا به نقطه اي رساند تا واقعيتي تلخ,وتلختر از تمامي دوران زندگييم را با چشم خود ببينم, عجزحسين درمقابل چرخ زندگي نا توانيش درمقابل واقعيتهاي خويش,وفرو بردن چشمها يش در برابرنور عشقمان,گرفتن گوشها يش دربرابرشنيدن آهنگ زندگي اين حسين بود كه در گوشه اي در كنج ديواري خشتي خميده شده بود حسيني كه قرار بود در سختيهاي روزگار تكه گاهي براي من افتاده گردد,حسيني كه قرار بود خوشبختي را برايم به ارمغان آورد حسيني كه قراربودپايان ناملايماتم باشد, نمي دانستم چه كنم وآيا چيزي را كه باچشمانم ميديدم باورش دارم ياكه نه پاهايم رمقي براي رفتن نداشت برگشتم تابار ديگرشايد ازواقعيت فرار كرده باشم,برگشتم تاشايدمرا نبيند شايد اشتباه مي ديدم,اما نه اوحسين بود,بازبرگشتم ,اما اينبار ديگر نه ايستادم وتا چند قدميش رفتم صدايش زدم,حسين,حسين.اما جوابي نميشنيدم,شايداشتباه ميديدم,آه خداي من چه مي شد سرش را بالا مي كرد تابدانم كه اوحسين من نيست,بازكمي جلوتررفتم,صدايش زدم حسين,اونمي شنيد ويا نمي خواست بشنود,بازجلوتررفتم اين بار دستش را گرفتم,وعاقبت سرش را بالا كرد تاشكستنش راببينم,بلندش كردم هيچ نمي گفت ياچيزي براي گفتن باقي نمانده بود,بسمت ماشين رفتيم پيرمردراننده نگران ازديركردنم شده بود سواربرماشين شديم تا به خانه رسيديم,حمامي كردوخوابيد,بايد فكرمي كردم وبراي اينكار بزمان احتياج داشتم فصل ديگري از كتاب زندگيم آغاز گرديده
بوداما اينبارهم خزان ,تنهاوخسته,
,























Sunday, March 25, 2007

باز مانده زمان


شب است و سوز سرمایش بیداد می کند
چنگ بدنیا زده و ظلمت غوغا می کند
باز مانده زمان در نقطه ای از صفر
روحی به جان نمانده و دگر هشیار نمی کند
تو گویی روشنایی دگر بار طلوع نمی کند
زیر خاکستر مانده عشق و شعله ای نمی کند
اسیرمانده امید وبهر دیدارعشقی بپا نمی کند
در سینه حبس وپلک هم دگر یاری نمی کند
اشک هم خشکید و زگونه جاری نمی شود
ناله در گلو مانده و دگر فریاد نمی کند
بی سرنشین می رود قطاراین زندگی
پرنده ای آرزوی گوچی دگر نمی کند
عاشقان مست شوند عاقبت شهر بیدار کنند
جامی پر کنند و زندگی جاری کنند
-->

امید


در کلاف سر در گم زندگی
پیچیده شدندلحظه های زندگیم
بر دشت رنگهای هستی ام
شدند سیاه تار پود زندگیم
در تلاطم افکار درونم
تنها نقش یار گشت آرام بخش زندگیم
در ظلمت نگاه یاران
کرده آواز نور امید در زندگیم
بر بلندای شاخسار حس وجودم
کرد لانه پرنده ای خسته در زندگیم
بر قله بلند آرزوهایم
کاشته افق بذر شادی در زندگیم
جانی گرفت ریشه خشک زندگیم
دگر بارسبز کرد باد بهاران شاخه های خشک زندگیم
شدم بیدار ز آواز بلند باران
دادم نویداز روزهای خوش زندگیم

پیری


پیری چه دردی است که دگر دوا نگردد
این دل جوان نگهدارکه دگر پیر نگردد
مویم سپید وفصلم به خزان
هنوز منتظر یارم صبرم خزان نگردد
عمر به سراشیبیش رسید و من خوابم
دل گروه یار مانده و از آن پیر نگردد
جوانی رفته و حاصلش تو بودی
گل باغ منی بهارم بی تو معنایی نگردد
ساقیا بریز باده از آن می که قدر بداریم
باعشق مرحمش کنیم تا که این دل پیر نگردد

باور ندارم


زمستان رفت و پناه به خوابم هنوز
بهار آمدوگرفتار خزانم هنوز
می چرخد فلک من ایستاده ام
منتظر رسیدنش به خود هستم هنوز
شبم روزگشت و روزم به شب
فرقش به رنگ مانده برایم هنوز
فاصله ام به زمان گشته بسیار
در الفبای زندگی اسیرم هنوز
همچون رودی در چنگال خاک شده ام
مدفونم وباورش ندارم هنوز
کشیدم حصاری دور زندگی
زندگی حبس ومن اسیرم هنوز

بودن


چه حکمی است تکرار این تکرارها
آمدن وبودن و این رفتن ها
با مشقت بهر لحظه ای بودن
ابلیس مرگ آمدن وبردن ها
خون جگر خوردن بهر سبز کردن
خزان آمدن وزرد کردن ها
هزارا ن جوهر نوشتند از بهر بودن ها
به یک چشم بر هم زدن کندن ها
با ساقی نشستن مست کردن
لحظه ای غفلت و جدایی ها
این چه حکمی است چرخه بی پایان را؟
نمی دانم!لیک هستم بهر این بودن ها

دفتر سفید


برین جهان هیچ ندیدم که دلبندش شوم
نه کاخی و نه یاری که برنازش گرفتار شوم
زنیمه راه بگذشتم مانده سپید دفترعمر
از دست بدادم به هیچ که هیچ شدم
ندانستم این آمدنم بهر چه بود؟که این گذشت
نمی دانم رفتنم بهر چه هست؟که آن کنم
این آمدن و رفتن ما چه بی حاصل گذشت
بجز عبرتش بهر دگران که چه شدم
غافلان هیزمی شوند نزد دیگران
بسوزند بهرعبرت من که این شدم
بشنو این نکته ازبداده عمر
خوش باش زدست مده من که این شدم