Sunday, March 25, 2007

باز مانده زمان


شب است و سوز سرمایش بیداد می کند
چنگ بدنیا زده و ظلمت غوغا می کند
باز مانده زمان در نقطه ای از صفر
روحی به جان نمانده و دگر هشیار نمی کند
تو گویی روشنایی دگر بار طلوع نمی کند
زیر خاکستر مانده عشق و شعله ای نمی کند
اسیرمانده امید وبهر دیدارعشقی بپا نمی کند
در سینه حبس وپلک هم دگر یاری نمی کند
اشک هم خشکید و زگونه جاری نمی شود
ناله در گلو مانده و دگر فریاد نمی کند
بی سرنشین می رود قطاراین زندگی
پرنده ای آرزوی گوچی دگر نمی کند
عاشقان مست شوند عاقبت شهر بیدار کنند
جامی پر کنند و زندگی جاری کنند
-->

No comments: